كــــــــارماKARMA
طريقت دانايان (كشف اسرار و رموز تاريخ انسان در دانشكدة انشاء تن و روان)
م الله حکمت حکم حاکم بر میان سبزشد و نام بر خضر گیرد انکه ره یابد بر ان مکان زی که قدم نهاده شد اباد ویران سرا شد سوختگان تن رستند وره به کاهن معبد سرای جان اغاز شد بر میان کهنه کنده ایست کنون بر خون سوگند بر ملا شد زسرتا بن به خون شد فرمان بر اوتایمی تن و روان سیاهی بر تن است کنون وقت سوختن جان است گر به رهی بر تن جامه سرخ اراسته شد در اندیشه ایم... م الله الله يارومه کاویان راز راز بر بنیان کن تاریخ همه را راز در ماست ماییم خود گمگشتگان زمان بر درفش سرخ کاویان برنیروی ذات جاودان راز در خود نگشایند جاهلان سجده بر کجا کنند ان که بر غیب تکیه بر باد نمود همه عمر انسان زما بربود بر منبر خونین بدارند انان که سربدارند یا حق و انالحق ندانند زخفت هم درند انان روزی که وعده بر انسان نمود بر حقیم و انالحق گوییم ما خوداییم و خودجوییم به کردار براریم معابد بر سوختن جان بسوزیم ما زمان سر بدار لبیک یارومه روان یاراوست وما بر او روان وعده ما به انسان اخرالازمان در اندیشه ایم اينسان.... م الله میرافرین انسان وزمنبر انسانیت برخلقت ان حکم کرد که بر خلق استوار بود بر بیشداران اندیشه ها انسانیت حکم بود که گر بر حقانیت انسان شک بود انسان را انسان کافرید روشن نمیکرد وارث ارث نباشیم خود وارثان خواهیم من نباشیم ما خواهیم نوا نباشیم انعکاس نداخواهیم مارامرزی نیست در وجود انکه در بندمرزها بود هرگز ازادی بر جانش گرامی ندارد استوار بر تاریخ اریا منشان انسان فریاد میر زمان بر حکم انسان نبود عقل و اندیشه انسان حاکم خواهد باروری اندیشه را بنیان اغاز بر معراج تن فریاد کرد در ذره نهان راز را اشکار ا بر معابد تن و ر وان اراست محراب تن و روان را غسل داد وضو با خون تن اغاز کرد سوگند رادمردی خون بر میان اراست تولدی اغاز شد واین چله را بایان نیست در اندیشه ما ....... م الله بردار کردندفریاد را بردار کردندانسانیت انکه نام بر فرزند نهد بردیا خود بادشاهی بایدش نبرد بادشاهان برای نام نبود انکه بر قانون استوار شد نام اور شد حکم بر انسانیت الگویشان ان زاهد انسان نما که بر در معبد بر بابوش معبد نشینان گمره نظر کرد بر ادمیان حکم بر دار کرد کن ان فریاد را طنین انداز ای انسان مویه و زاری بر ازادی نارواست مرگ بایان نبود اغازیست به تولدی دیگر بر معابدمان امروز تبسم همرهیست که بر دار ناروای ناسباسان انسان نما خشکیده است فریاد کنید بگوششان این قهقهه سرمست را سر دهید تابدانند انانند خالق خدایی که ظلم و ستم ارمغانش بود وما طابعیم خدایی را که در درونمان فریاد میکند ما حلاجانیم بر زمان اناالحق بر زبان جاری کنیم م الله برترین برترمنشان برانسانیت حکم فرمان کنند بر خود خرده گیران را سباس بی بایان دارند که انکه بر روح خود خ نیاراست ان را روح فرمان است در بارش رحمت رازی نیست راز در ید انسان است بر ناباوران باور حکم نکنید که انکه باور کرد همی ناباروربود بر شک فرزند راه بیافرا که فریاد برزمان نکند که گمره شد انکه بر شک شد کافر نبود کفر زاده کفرزاده نشد زمان بر انسان حکم کفر کرد وارث ارث من است فرزند زمان گر کفرم دین بود کافر افرینم م الله راهيان رهيابان راهبانان جهانداران بر زمان اندیشه برکیان بر انسان ره نمایان شد ره به خود برید و برون زخود بکاوید و بکارید انکه بر حکم حکیمان بر شناخت انسان بر کشف اسرارجان به نافرمانی فرمان برد در خود نیست و گمگشته راهان بسیارند حسرت جان نخورم مرگ را اغازیست به نابایانی انسان ان میرد انکه نیافت خود را خود یافتگان خود افرینند و بر خود خدایی یابند انکه بر وعده بنا نهد ارک صلیب شکسته بردارد بر دوش بود ونبود بر شمارش اید حنجره بریده رستاست انگه که رستاخیزان رستا شوند وجاهلان خنجر بدست فنا شوند .... م الله خدا کافر ماست ما که افر او ذره ای در ناگاهان بامگاهان شامگاهان خصلت است زا زطبیعت کن فیکون هست و نیستش معما نور روشنگران را ره بود گر نو ربود در ذره نهان بس بجویید نور بکاوید نور که نهایت را نهایت نیست نور انعکاس بندار انسان است وان مایگاه نخست کون کفو توان است بدار کردند حلاجان جوان بدار بردند بندار انسان دین را منشا نشاید انکه بر دین است محروم و محرم است سخن بربندار انان کفر بربندار انسان حرمت حق کنید انچه در نهاد بود نهان حرمت انسانیت است من بر خود واقف کنید من تنها معنا ندهد منه من نه بر الوان نه بر الفاظ مرشح تکیه زند بلکه بر بندار نیکم خود بجویم خود خالقم خود خود ایم کافرم افر خدایم خدا کافر ماست ما که افر او در کیهان نجویید در ذره نهانم در اندیشه ام..... تصور کنيد که بمب گزاران انتحاری نبودند، 11سپتامبر نبود، 7 جولای نبود، جنگ های صليبی نبود، شکار جادوگران نبود، طرح باروتن بود. تجزيه ی هندوستان نبود، جنگ اسرائيل و فلسطين نبود، کشتارهای صرب/ کروات/ مسلمان در بالکان نبود، تعقيب و آزاريهوديان به عنوان "قاتلان مسيح" نبود، 'مناقشه'ی ايرلند شمالی نبود، 'جهاد' نبود، واعظان تلويزيونی خوش پوشِو فُکُلی نبودند که مردم ساده لوح را بفريبند و پول هايشان را بالا بکشند ( اين واعظان می گويند "خدا از شما میخواهد آن قدر صدقه بدهيد تا به مضيقه بيافتيد"). تصور کنيد نه طالبانی بود که که مجسمه های باستانی را منفجرکند، نه قطع سر کافران در ملاء عام بود، نه شلاق زدن بر پوست زنان به جرم بيرون بودن يک اينچ از پوست وجود داشت فقط انسانیت بود انسانیت منشا دین بود و دین انسانیت بود ".ایا جهان اینچنین بود؟ هرگز نگویید فلان کودک يک بچه مسلمان است، بلکه بچه ی والدين مسلمان است. کودک خردسال تر از آن است که مسلمان باشد يا نباشد. بچه مسلمان وجود ندارد. بچه مسيحی هم وجود ندارد. هرگز مبهوت نشوید شد اگربشنوید که تابناک ترين گوهرهايتان، برجسته ترين چهره هايی که عقل و فضيلت شان شهره ی خاص و عام است، کاملاً در قبال دين شکاک اند." هنگامی که يک نفردچار پندار می شود، ديوانه اش می گويند. هنگامی که افراد بسياری دچار يک پندار می شوند، مؤمن شان میخوانند". من نمی کوشم خدايی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان، تا آنجا که به ما توان کافی برای درکجهان بدهد کفايت می کند. آلبرت اينشتين چرا به ندرت پيش می آيد که اديان به علم بنگرند و نتيجه بگيرند: "اين بهتر از چيزی است که فکر میکرديم! کيهان بسی بزرگ تر از چيزی است که رسولان مان گفته اند، عظيم تر ، ظريف تر، وشکوهمند تر است"؟ در عوض می گويند: "نه، نه، نه! خدای من يک خدای کوچک است و می خواهمهمان جور بماند." هر دينی، چه قديمی و چه جديد، که عظمت کيهان را که در پرتو علوم مدرن دريابدمی تواند چنان کرنشی نثار کيهان کند که اديان سنتی به گرد پايش هم نمی رسند. استيوواينبرگ، فيزيکدان برنده ی جايزه ی نوبل (که بيخداست در کتابرؤياهای يک نظريه ی پايانی چنين بيان می کند: ديدگاه برخی از مردم در قبال خدا چنان وسيع و انعطاف پذير است که ناگزير هر جا خدا را بجويند، اورا می يابند. می شنويم که می گويند "خدا غايت است"، يا "خدا سرشت پاک ماست"، يا "خدا همان کيهان است". البته "خدا" را هم می توانيم مثل بقيه ی واژگان، هر طور بخواهيم معنا کنيم. اگر بگوييد که "خدا انرژی است"، پس او را در يک تکه زغال سنگ هم می يابيد. مسلماً حق با واينبرگ است. ، بايد آن را به معنايی استفاده کرد که معمولاً از اين واژه می فهمند، يعنی خالقی فراطبيعی که "درخور پرستش" باشد. داروين هم در جوانی می خواست کشيش شود تا بتواند از زندگی آسوده ی شهرستانی برخوردار شود و به تفريح مورد علاقه اش يعنی بررسی سوسک ها بپردازد. يکی از گفته های انشتين که بيش از همه با اشتياق نقل می شود اين است که "علم بدون دين عليل است، دين بدون علم کور است." اما انشتين همچنين گفته است: البته آنچه درباره ی اعتقادات دينی من گفته اند دروغ است. دروغی که به طور سيستماتيک تکرار شده است. من به خدايی شخص وار اعتقاد ندارم و هرگز منکر اين بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را آشکارا بيان می کنم. اگر باوری دارم که بتوان آن را دينی خواند، آن باور همانا حس ستايش بی کرانم در برابر ساختار جهان است، تا بدانجا که علم می تواند آشکار کند. در اينجا چند نقل قول ديگر از انشتين می آورم تا درک بهتری از دين انشتينی به دست دهم. من يک کافر عميقاً ديندار هستم. اين يک جور دين جديد است. من هرگز برای طبيعت مقصود يا هدفی، يا هر چيزی که بتوان انسانوار شمرد، قائل نبوده ام. آنچه که من در طبيعت می يابم ساختار شکوهمندی است که ما تنها فهم بسيار ناقصی از آن داريم و بايد آدمی را سرشار از حس فروتنی سازد. اين يک احساس اصيل دينی است که هيچ دخلی به عرفان ندارد. به نظر من ايده ی وجود خدايی شخص وار کاملاً غريب و حتی بدوی می نمايد. رئيس يک اجتماع دينی در نيوجرزی نامه ای به انشتين نوشت. نامه ای که چنان ضعف ذهن مذهبی را عيان میکند دکتر انشتين، ما برای آموزه هايتان احترام قائليم؛ اما به نظر می رسد شما چيزی را نياموخته ايد: اينکه خداوند روحی است که نه با تلسکوپ يا ميکروسکوپ آشکار می شود، و نه در انديشه يا عواطف آدمی جای دارد که بتوان آن را با تشريح مغز يافت. چنان که همگان می دانند، دين مبتنی بر ايمان است، نه شناخت. هر انسان انديشمندی شايد زمانی دربارۀ دين دچار شک شده باشد. ايمان خود من بارها متلاطم گشته است ؛ با آن نويسنده موافق ام که می گويد " درون هرکسی که بخواهد ايمان ديگران را زايل کند رگه ای از خباثت هست."... دکتر انشتين، اميدوارم که در مورد سخنان شما سوءتعبير شده باشد و شاهد سخنان لطيف تری از شما باشيم تا کثيری از آمريکاييان از مباهات به شما مشعوف شوند. انشتین می گفت " من به خدای اسپينوزا باور دارم. خدايی که خود را در نظم هارمونيک هر آنچه که هست آشکار کند، نه خدايی که دلمشغول تقدير و اعمال آدميان باشد". حال به نمونه ی ديگری از مزيت خاص قائل شدن برای دين اشاره کنيم. در 21 فوريه ی 2006 دادگاه عالی ايالات متحده حکم داد که يک فرقه ی مسيحی در نيومکزيکو بايد از شمول قانون ضد مصرف داروهای توهم زا مستثنا شود، درحالی که همگان ملزم به تبعيت از اين قانون هستند [. مؤمنان به اين کليسا معتقداند که فقط بانوشيدن چای هواسکا، که حاوی داروی توهم زا و غيرقانونی دی متيل تريمپتامين است، می توانند به درک خدانائل شوند. توجه کنيد که آنها فقط معتقداند که اين دارو درک شان را افزايش می دهد. آنان هيچ شاهدی ارائه نمی دهند. از سوی ديگر، شواهد بسياری هست مبنی بر اينکه که مصرف شاهدانه موجب تسکين حالت تهوع وناراحتی سرطانی های تحت شيمی درمانی می شود. اما همان دادگاه عالی در سال 2005 رأی داد که همه ی بيمارانی که برای مقاصد درمانی از شاهدانه استفاده می کنند مشمول تعقيب قضايی فدرال هستند (حتی در تعداد کمی از ايالت ها که استفاده ی پزشکی از مشتقات شاهدانه قانونی است). دين، مثل هميشه، خال برنده است. تصور کنيد چه می شود اگر اعضای يک انجمن هنری نزد دادگاه مدعی شوند که "معتقد اند" برای افزايش درک نقاشی های امپرسيونيستی يا سورآليستی بايد داروهای توهم زا مصرف کنند. اما وقتی يک کليسا نيازی مشابه مطرح می کند، مورد حمايت عالی ترين دادگاه مملکت واقع می شود. قدرت دين اين چنين به سان يک طلسم ظاهر می شود.درقضیه کاریکاتورهای اهانت به بیامبر اسلام. تنها گناه دانمارکی ها اين بود که در کشورشان آزادی مطبوعات هست، چيزی که نزد مردم بسياری از بلاد اسلامی به سختی قابل درک است سفارت خانه ها و کنسولگری های دانمارک درب و داغان شدند، کالاهای دانمارکی تحريم شدند، شهروندان دانمارکی، و به طور کلی غربيان، مورد تهديد فيزيکی قرار گرفتند؛ کليساهای مسيحی پاکستان که اصلاً هيچ ارتباطی با دانمارک يا اروپا نداشتند، طعمه ی حريق شدند. در طی حمله ی آشوبگران ليبيايی و آتش زدن کنسولگری ايتاليا در بنغازی، نُه نفر کشته شدند. همان طور که جرمين گرير نوشت، اين مردمان بيش از هر.[ چيز ضوضاء پرست ان [ يک امام پاکستانی جايزه ای يک ميليون دلاری برای سر "کاريکاتورست دانمارکی" تعيين کرد – ظاهرا او نمیدانسته که آنها دوازده کاريکاتوريست مختلف بودند نه يکی، و به احتمال قريب به يقين نمی دانسته که سه تا ازتوهين آميزترين تصاوير اين مجموعه هرگز در دانمارک منتشر نشده اند ( و در ضمن، معلوم نيست اين يک ميليون قرار است از کجا تأمين شود؟). در نيجريه، مسلمانان معترض به کاريکاتورهای دانمارکی چندين کليسای مسيحيان را آتش زدند، و در خيابان ها با قمه به جان مسيحيان (نيجريه ای های سياه پوست) افتادند. يک مسيحی را داخل يک تيوپ لاستيکی گذاشتند، آن تيوپ را پر از نفت کردند و آتش زدند. در بريتانيا عکس تظاهرکنندگانی برداشته شد که بر پلاکاردهايشان نوشته بودند " کسانی که را که به اسلام توهين می کنند سلاخی کنيد"، "مسخره کنندگان اسلام را قصابی کنيد"، "اروپا تاوانش را می پردازد: نابودی نزديک است" و، ظاهراً بدون اينکه طعن وکنايه ای در کار باشد، نوشته بودند: "سر کسانی که می گويند اسلام دين خشنی است قطع بايد گردد." و بقول رالف والدو اِمِرسان که میگوید دين يک دوران، تفريح ادبیِ دوران بعدی است. روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. م الله به فریادت هدایت شد کلام انسان بر فراخوان احدیت با صلیب هدایت نتوان ایت انسان است زجاهل اموختن حکم حکیمان بود اندیشه ها را بر دار جاهلیت نتوان ایت منم ایه تو باش خدنگ جهل بر سینه ازادگان خش نزند سینه ایران است اهنگ منم سر بر دامان این فیروز روز لاله خونین است بر عبای جهل ایتها چه حجت که محراب به خون اغشته را غسل نتوان گر بر دار حلاجان شوم ننگ نبود حلاج زمانم من ازاد انسانم من فریاد درگلویم حبس به بندم نتوان ظالمان را ظلم بر انسان بس است فریاد کن عبا بر دوشان بر دار کن ریاد کن فریاد....
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
نتیجه گیری:
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...
| :قالبساز: :بهاربیست: |


